|
ديگر به خلوت لحظه هايم عاشقانه قدم نمي گذاري ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است كه نمي بينمت سنگيني نگاهت را مدتهاست كه حس نكردم من مبهوت مانده ام كه چگونه اين همه زمان را صبورانه گذرانده اي من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر كرده ام كه شايد...
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم ميزنند و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير ميكشم نگاهت را جادويي ميكنم كه شايد با ديدن تصوير چشمانت جادو شوي
تا به حال نوشته بودم؟ به گمانم نه پس اين بار مينويسم كه : دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي كنند
مي خواهمت هنوز؟ گاه چنان آشفته و گنگ ميشوم كه ترديد در باورهايم ريشه مي دواند اما باز هم در آخرين لحظه ها تكرار ميكنم كه حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند مي خوانمت هنوز حتي اگر دستانت مرا جستجو نكنند
هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از كوچه انديشه هايم بشويد و اينها براي يك عمر سرخوش بودن و شيدايي كردن كافيست
به گمانم در وراي اين كلمات مي خواستم بگويم كه: ""دلتنگت شده ام به همين سادگي""
دلم آتش می گیرد از نامردیها... از بی عشقیها... از نگاههای سرد در کنار آغوشهای گرم... دلم... دلم ... آخ که دلم چه واژه تکراریست! ********** کاشکی همیشه... هر روز سال بهار بود... کاشکی دل های شکسته را راه فراری بود و اصلاً کاشکی کسی دلش نمی آمد دلی را بشکند و کاشکی کلمه کاشکی اصلاً نبود! ********** گله... گله... شکوه... اسارت ذهن و شلاق احساس ********** گناه... خدایا در لحظاتی که تنهایی و بی لذتی وجود مرا احاطه می کند... مرا در آغوش گیر و ببین که من برای تو، خویش را تا لبه پرتگاه گناه کشانیده ام و ببین که کودکانه گاهی تو را به باد ققضاوتهای عجولانه خویش گرفته ام... مرا در برهوت سؤالات بی پایان رها مکن... چون همیشه دستگیرم باش و مرا از خویش برهان که زهر «من» تو را از من خواهد گرفت اگر نگاهم نکنی. مرا نزد خویش بخوان و به من یاد بده معنای عشق چیست؟ ********** زنده ام به عزت خویش و نمرده ام به خاطر رحمت تو و پیوسته صدایی در من فریاد می زند: "فردا روز دیگریست هر چند که صدا غمگینانه باشد."
با منی و دیده ات به سوی غیر
تو نشسته گرم گفتگوی غیر …
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
بر کشی تو رخت خویش از این دیار …
سر نهاده ام به زیر پای تو
تا که بگزینمش به جای تو …
خواهم از تو...در تو آورم پناه
گشته ام اسیر جذبه های ماه …
رشتۀ وفا مگر گسستنی است؟
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟ …
وه...مگر بخواب ها ببینمت
خیزم و زشاخه ها بچینمت …
آتش کبود دیدگان تو
در سراچۀ غم نهان تو You have special place in my heart
دوستت دارم چون...
دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعرمني...
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني...
دوستت دارم چون زيباترين روياي مني...
دوستت دارم چون نیمه ی منی...
دوستت دارم چون ...
از صدای سخن عشق... زمان نمی گذرد، عمر ره نمی سپرد! صدای ساعت شماطه، بانگ تکرار است نه شنبه هست و نه جمعه! نه پار و پیرار است! جوان و پیر کدام است؟ زود و دیر کدام؟ اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست، که عشق را به زوایای جان صلا زده ای. ملال پیری اگر می کشد تو را، پیداست؛ که زیر سیلی تکرار، دست و پا زده ای! زمان نمی گذرد. صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است. خوشا به حال کسی، که لحظه لحظه اش، از بانگ عشق سرشار است. You have special place in my heart زهر شيرين... تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق، که نامی خوش تر از اینت ندانم. وگر-هر لحظه-رنگی تازه گیری، به غیر از زهر شیرینت نخوانم. تو زهری،زهر گرم سینه سوزی، تو شیرینی،که شور هستی از توست. شراب جام خورشیدی، که جان را نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست. به آسانی، مرا از من ربودی درون کورۀ غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی. بسی گفتند:« دل از عشق برگیر! که نیرنگ است و افسون است و جادوست!» ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است اما... نوشداروست! چه غم دارم که این زهر تب آلود، تنم را در جدائی می گدازد از آن شادم که در هنگامۀ درد، غمی شیرین دلم را می نوازد. اگر مرگم به نامردی نگیرد: مرا مهر تو در دل جاودانی ست. و گر عمرم به ناکامی سرآید؛ تو را دارم، که مرگم زندگانی ست. You have special place in my heart
عشق... عشق، هرجا رو کند آنجا خوش است گر به دریا افکند دریا خوش است. گر بسوزاند دز آتش، دلکش است. ای خوشا آن دل، که در این آتش است. تا ببینی عشق را آئینه وار آتشی از جان خاموشت برآر! هر چه می خواهی، به دنیا در نگر دشمنی از خود نداری سخت تر! عشق پیروزت کند بر خویشتن عشق آتش می زند در ما و من. عشق را دریاب و خود را واگذار تا بیابی جان نو، خورشیدوار. عشق هستی زا و روح افزا بود هر چه فرمان می دهد زیبا بود. You have special pace in my heart
آسمونی باشيم... خوش به حال آسمون که هروقت دلش بگیره بی بهونه می باره... به کسی توجه نمی کنه... از کسی خجالت نمی کشه... می باره و می باره و...آنقدر می باره تا آبی بشه... آفتابی بشه...!!! کاش...کاش می شد مثل آسمون بود... کاش می شد وقتی دلت گرفته اونقد بباری تا بالاخره آفتابی شی... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده
من نمی دانم، - و همین درد مرا سخت می آزارد - که چرا انسان، در تکاپوهایش، - چیزی از معجزه آنسوتر- ره نبرده ست به اعجاز محبت، چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است و نمی داند در یک لبخند، چه شگفتی هایی پنهان است. من برآنم که درید دنیا، خوب بودن- به خدا- سهل ترین کار است و نمی دانم، که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه ست. و همین درد مرا سخت می آزارد! You have special place in my heart عشق عشق سر منشا واقعيت است عشق يعني تفاهمی چنان كامل كه همچون جزيی از وجود ديگری شدن و آن ديگری را همان طور كه هست پذيرفتن و سعی در تغيير يكديگر نداشتن عشق سر منشا يكی شدن است عشق يعنی آزادی برای دنبال كردن خواسته ها و سهيم شدن تجارب با ديگری رشد يكی در كنار وهمراه رشد ديگری عشق سر منشا كاميابی است عشق يعنی هيجان برنامه ريزی در كنار يكديگر هيجان اجرا در كنار يكديگر عشق سر منشا آينده است عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است. You have special place in my heart |
|



درمنی و این همه زمن جدا




